تبليغاتX
اکروکس

اکروکس

به دیدارم بیا هرشب 

در این تنهایی تنها و تاریک خدامانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن

روشن تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی ها

دلم تنگ است ...

+نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت7:51توسط سعید | |

امروز گم شدهام. در جستجوی یافتن هستم. اما نمیابم.هر چه بیشتر میگردم کمتر میابم.

 خدای من آخر به کدامین گناه؟


دیروزها دوستت دارم را نمیشناختم.اما امروزها…آیا میشناسم؟

 

دیروزها در نگاهی غرق نمی شدم. این روزها خوبتر می بینم.

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت10:13توسط سعید | |

    حق , عدالت , راست گو بودن , مخلصانه کار کردن , ........ واژه هائی  که غریبه شده اند 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت20:30توسط سعید | |

پنجره رو باز کرد تا یه هوایی بخوره. خیره شد به تیکه آسمون بالای سرش,بیشتر خیره شد، چشماش به سیاهی آسمون عادت کرد.....

+نوشته شده در جمعه هشتم آذر 1387ساعت18:12توسط سعید | |

گرمی صداش می تونست هر چی کوه یخی از عقاید بی سر و ته رو آب کنه. تو دلم گفتم: "چه به موقع رسیدی!". آب دهنمو قورت دادم و گفتم: "آره! جرأتشو دارم و لی زور چکشم بهش نمی رسه!". دستشو کرد زیر پالتو کلفتی که پوشیده بود و یه پتک بزرگ در آورد و گفت: "این خوبه؟"

نگاهی به پتک انداختم، روی دسته-ش نوشته شده بود:


تمام چیزهایی را که نگفتم، می شنوم.

+نوشته شده در جمعه یکم آذر 1387ساعت8:31توسط سعید | |

روزی خواهد آمد و حقیقت را همه خواهند فهمید. اما امروز من و تو حقیقت را چرا پنهان می کنیم .

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت16:25توسط سعید | |

امروز ضربه ای را از کسی خوردم که اصلا فکرش را نمی کردم , همیشه پیش خودم فکر می کردم بی معرفت هستند ولی نه اینقدر که .................. امروز برای حساب و کتاب همه چیز را جمع و جور کردم . توی اذان بود که اقای ............ امد و خلاصه حساب و کتابا را براش توضیح دادم . خوب چطوری بگم من همیشه تا حسابا را می بندم انا را به اقای نوروزی نشان می دهم و راجع به حق الزحمه خودش هم می پرسم که چقدر بنویسم و چطوری حساب کنم . طبق لیستی که از اقای کیانی خواسته بودم برام اماده کند . اقای نوروزی سی جلسه تیک خورده ولی وقتی ازش پرسیدم گفت هفتاد و دو جلسه حساب کن , خلاصه نوشتم هرچند که اگر من هم نمی نوشتم خودش می نوشت یا لیست را نمی گذاشت من توضیح بدم خلاصه ما با اقای ............... هفتاد و دو جلسه را یک جورائی حلالش کردیم خودش هم بعدا تشکر کرد ولی به ساعت نکشید که گفت اقای بیژن را تو فلان قسمت گذاشته ام و حقوق خودت از ماه اینده نصف می شود . من که اینقدر جا خوردم که نگو , علی , بنده خدا گفت حقوق بیژن را با اقای ........... صحبت می کنیم درستش می کنیم . اخه این بنده خدا هم زحمت می کشد و کلی با این مدیریتی ها سرو کله میزند تا این پول از شون بگیرد حالا اینطوری , گفت نه و خودم یه جور دیگه جبرانش می کنم اما من فهمیدم چطوری ,ولی پیش خودم گفتم اون راهش نیست . باور نمیکنید هنوز نتونسته ام صحبتش را هضم کنم . من که اگر چیزی بهم هم ندهند حداقل تا هفت هشت ماه اینده که انجا هستم کارم را ادامه می دهم اصلا هم راجع بهش هم صحبتی نمی کنم .
ولی وقتی یاد کارهائی که میکردم می افتم به حماقت خودم می خندم واینکه من چه کارهائی برای اقای نوروزی انجام داده ام وحالا این بنده خدا اینطوری دارد تشکر می کند . واقعا اینقدر الان دلم گرفته که اصلا ...... خوب واقعا تجربه خوبی بود حالا که دارم اینا را می نویسم یاد صحبت های محمد حسین می افتم که یه بار با محمد حسین رفته بودیم انقلاب تا اقای نوروزی زنگ زد وگفت بیا سریع برگشتم که محمد گفت برو نترس تو یک روز از همین روزا پاداشت را می دهند ,حالا باید بهش بگم پاداشم را گرفتم . زمستون پارسال تو یخ و برف ساعت یازده شب زنگ می زد می رفتم و حالا اینطوری .......... واقعا نمی دونم چرا بعضی ها اینقدر بی معرفت هستند شاید اشتباه از ما هست که زود با یکی پسر خاله می شویم . خسته ام از این قلبهای بی معرفت و ادم های یخ زده که فقط به فکر خویش اند . از این دنیای بی رنگ خسته ام !! اگر این روزا صدای شکستن می شنوید فرجام اشکهای یخ زد من بر زیر پایم هست .
پیام بازرگانی : حق الزحمه اینماه را با یک چنان منتی بر سرما بهمون داد و گفت از ماه اینده نصف می کنیم که که می خواستم تراول ها را بزنم توسرش که ........ فکر کنم علی فهمید و سریع فکر کم یک جوکی گفت که خندم گرفت
2-شب قبل اقای نوروزی داشت می گفت من از این پول برای منزل چیزی نمی گیرم و معمولا این پول را برای خانه سازی و خرید وسایل و ... استفاده می کنم منم بهش گفتم فرقی نمی کند اولا دوما اگرتو حلال بودنش  شک داری اصلا نباید بگیری و گرنه چه اجر یا ماشین یا گوشت و مرغ فرقی نمی کند , بعدش هم بهش گفتم مواظب مهدی باش یه وقت تا بزرگ شد  کار دستت می دهد .

+نوشته شده در شنبه هجدهم آبان 1387ساعت19:25توسط سعید | |

آمده ام تا در سايه مهد تو, خستگي را از خود برهانم و از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني ازآنسوي درياهاي غرور وخود خواهي, سر در آستانه تو بگذارم , تا دستهاي مرا بگيري و با جامهاي خالي نياز گل آرامش را در دلم بپرورانی.

+نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت6:34توسط سعید | |

می ره که غروب کنه اسمون خاکستری دلم
یه صدای اشنا یه نوای دلنشین همراه با بوی عطرئی که مدتها اونا حس نکرده بودم
وای که چقدر دلم واسه این لحظات تنگ شده بودواسه اغوش گرمت . هیچ وقت خاطره اون روزئی که برای اولین بار دلم رااز دست دادم یادم نمی ره
بازم اومدی واین منم با یه دل شکسته بایه کوله بار تنهائی و با یه دنیا پشیمونی
, اره من خسته ام اما نه اونقدر که نتونم تو رو دوست داشته باشم اصلا می دونی چیه من این خستگی رو دوست دارم اخه حس می کنم این خستگی نیست بی تابی و بهونه گیری دلمه که همش واسه تو بهونه می گیره .....

+نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت6:21توسط سعید | |

من فقط يه آدمم ،يه آدم که گاهي زيادي مهربونه گاهي زيادي حساسه و گاهي هم زيادي مغرور ، آدمي که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه اما افسوس که آدماي ديگه گاهي اين چيزا رو حس نمي کنن !! مهربونا همیشه مهربون بمونید و عاشق..., درکنج دلم عشق کسی خانه ندارد
کس تاب نگهداری دیوانه ندارد
حرف یکی به آخر :خدایا تو همونیی که من میخوام کمک کن تا منم همونی باشم که تو می خوای دوستت دارم .
حرف آخر : بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم , نمیدونم چرا گاهی وقتا بی اختیار دلم می گیره نمی دونم چرا ولی یه جورایی از خودم
بدم می یاد آخه وقتائی فراموشش می کنم !! با وفا سر قولمون بمونیم

+نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت20:35توسط سعید | |